گاه باید کور شوی
این شعر ؛ سروده ای ست از هم قبیله ای قدیمی ؛
شاعری توانا به نام آقای فردوس اعظم.
زمانی که این سروده را خواندم ؛ بسیار بر دلم نشست .
باحال و هوای ابری ام بسیار متناسب است.
دوست دارم شما را در مرور این اندازه احساس زیبا...
و لطیف شریک کنم.
==============================================
گـاه بـایـد بـد شـوی
از میـان بـی کســی هــا رد شـوی
آن قــدَر دوری گزینـی تـــــا بگیـرنـدت سُــراغ
بینشان، بی مرز، بی سرحد شوی
آنچه می باید،شوی!
گاه باید دور شد
در نـگاه آیـنـه مستــــــــور شد
ردّ پـای خـویش را از کـوچـه های یـاد رُفت
تا که در اندیشه ها منظور شد
گاه باید کور شد!
گـاه بـایـد دم نـزد
صحبت از اسرار این عالم نزد
گاه باید لب فرو بست از همه غوغای عمر
زندگی را ضربه ی محکم نزد
بر گلویش سم نزد
شاعر : فردوس اعظم
یک فیلم با یک سکانس...
یادش به خیرهای لعنتی...
یادش به خیرهای لعنتی ...
واژه واژه محو می شود
چون صفحه شعر در باران
و مانند حس زرد یک قناری
چشم دارد به میله های قفس
فرهین
سکوت...
ابتدا باید از تمام دوستان عزیزم که از طریق وبلاگ ،
فیس بوک ، پیامک و یا تلفن ؛ جویای احوالم بودند
و نگران عدم حضورم.....
سپاس و قدردانی داشته باشم... گاه پیش می آید ...
گاه سکوت ؛ یا خودآگاه یا ناخودآگاه ؛ تن پوش تو
می گردد... به هر دلیلی ...که برای افراد مختلف ؛
متفاوت است.
پوزش دیگر برای اینکه نتوانستم در این مدت ؛
میهمان خانه های دلتان باشم .
من خوبم ...!!!!!!!
این متن را قبلن در وبلاگی خوانده بودم...
که متاسفانه نام وبلاگ را به خاطر ندارم ؛
با حال و هوای ابری ام هماهنگ است ...
دوست دارم با شما به اشتراک بگذارم :
.
.
.
از یه جایی به بعد حرفی واسه گفتن نداری.
ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی ؛
و در آخر میری تو لاک خودت و به دنیا و آدماش کاری نداری.
از یه جایی به بعد...فقط یه حسی داری...
اونم حس بی تفاوتیه....
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی ؛
و نه از دوست نداشتن ها ناراحت....
از یه جایی به بعد...
توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم فقط نگاه میکنی...
پروانگی
سالها رفت زدست...
ناامید از " بودن " و " ماندن "
و وسعت ِ " زمان ِ " در بند
وامانده از دگردیسی
در شب ِ خلوت ِ شوریدگی
دل می بندم به رقص ِ آتش
تا بسوزاند، این شب زدگان را
شب ؛
سراسر اسارت است و دوداندود
و حاکم بر لحظات ِ رهایی
صبح؛
غرق در چنگال ِ وحشی ِ باد گم می شود
بر قامت ِ بلند ِ تمنای ِ ساحل ِ امن
شنیدم ...
طنین ِ هق هق ِ تو را
آنگاه ...
که در اسارت ِ قعر ِ خواب
قهقهه زندانبان
کوبید بر ندای ِ مرغ ِحق ...
و تنها باد بود که ضرب گرفت
بر غربت ِ این شهر و شب
چه کنم ...؟
که دستانم خالی ست
تنها ؛
چشم دوخته ام به پیدایی سحر ِ سپید
که بنشیند بر تارک ِ این باغ
چون قصه ی ِ آب و آیینه
و پروانگی و باران
برای ِ نوازش ِ
گیسوی ِ سیمین ِ ترانه آزادی
فرهین






فریادهایم را هیچکس نشنید.