فاصله کاذب
می رسد ...
زمان مرگم ؛
در سرزمینی تاریکتر از قبر
و در خزانی فارغ از شور ؛
عبور می کنم ...
به قصد سرزمین ِ موعود ؛
می گذرم...
از خورشید
در میهمانی ِ دشت شقایق و بابونه
از ماه
در میهمانی ِ عطر ستاره های شبانگاهی
از سایه های پوشالی
که میهمان کردند
رنگ سبز را در چاهی عقیم
از سنگها
که هدیه کردند
سختی را به فصلهای خشک ِ عشق
از کرکسها
که مصلوب کردند
ریشه اعتماد را به بام عدالت
از پنجره ها
که میخ کردند
آگاهی را به شقیقه نگاههای مسخ و مضطرب
از وارثان رسالت
که بافتند
قداست را به گیسوان ابرهای مسموم
.
.
.
و می رسم ...
به - مقصد -
و
میخندم ...
به فاصله ای کاذب ؛
بین ِ
- من - ؛
و
- او -
==============
پ . ن : نسخه ویرایش شده
فرهین
فریادهایم را هیچکس نشنید.