مرگ ماهیها
زمان مرگش فرارسيد... در سرزميني تاريكتر از قبر... و در خزاني فارغ از شور ؛
به شوق ِ رهايي از كوچه هاي تنگ و بن بست ... رهگذار سرزمين موعود شد ؛
از خورشيد كه ميهمان دشت شقايقها و بابونه ها بود ... گذشت ؛
از ماه كه ميهمان عطر ستاره هاي شبانه بود ... گذشت ؛
از سايه هاي پوشالي كه رنگ سبز را مهمان چاهي عقيم كردند ... گذشت ؛
از سنگهايي كه معصوميت را به فصلهاي خشك عشق هديه كردند ... گذشت ؛
از كركسهايي كه ريشه اعتماد را به بام عدالت مصلوب كردند ... گذشت ؛
از پنجره هايي كه آگاهي را به شقيقه نگاههاي مسخ و مضطرب ميخ كردند ... گذشت ؛
از وارثان رسالتي كه قداست را به گيسوان ابرهاي مسموم بافتند ... گذشت ؛
ا ز... از... از ... گذشت ...
و به فاصله اي كاذب ميان " خود " و " او" رسيد ...
اينچنين بود كه به مرگ ماهيها رسيد.
فرهین
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط فرهين
|

فریادهایم را هیچکس نشنید.