زمان مرگش فرارسيد... در سرزميني تاريكتر از قبر... و در خزاني فارغ از شور ؛

به شوق ِ رهايي از كوچه هاي  تنگ و بن بست ... رهگذار سرزمين موعود شد ؛

از خورشيد كه ميهمان دشت شقايقها و بابونه ها بود ... گذشت ؛

از ماه كه ميهمان عطر ستاره هاي شبانه بود ... گذشت ؛

از سايه هاي پوشالي كه رنگ سبز را مهمان چاهي عقيم كردند ... گذشت ؛

از سنگهايي كه معصوميت را به فصلهاي خشك  عشق هديه كردند ... گذشت ؛

از كركسهايي كه ريشه اعتماد را  به بام عدالت مصلوب كردند ... گذشت ؛

از پنجره هايي كه آگاهي را به شقيقه نگاههاي مسخ و مضطرب ميخ كردند ... گذشت ؛

از وارثان رسالتي كه قداست را به گيسوان ابرهاي مسموم بافتند ... گذشت ؛

ا ز... از... از ... گذشت ...

و به فاصله اي كاذب ميان  " خود "  و  " او"  رسيد ...

اينچنين بود كه به مرگ ماهيها رسيد.

 

فرهین

00111.jpg